۱۳۹۷ دی ۷, جمعه

مجاهد شهید حبیب الله مباشری


مشخصات مجاهد شهید حبیب الله مباشری
محل تولد: نی ریز شیراز
سن: 28
شغل: دکتر
تحصیلات: فوق لیسانس پزشکی
محال شهادت: مشهد
تاریخ شهادت: 1360

🌹 عکس این مجاهد قهرمان به تازگی به دستمان رسیده است.

مجاهد شهید حبیب الله مباشری در جریان دستگیری های بعد از 30خرداد 1360 دستگیر شد و در 1مهر 1360 در زندان مشهد تیرباران گردید.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آذر ۲۲, پنجشنبه

مجاهد شهید حمید سامانی


مشخصات مجاهد شهید حمید سامانی
محل تولد: فسا
تحصیلات: فوق ديپلم
سن: 33
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1368

متاسفانه از اين شهيد  قهرمان عکس، خاطرات و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را مي‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

درمان اين همه جور و جفا
همه در پيمان است و وفا
پس اي همه ياران بپا بپا

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آذر ۱۶, جمعه

مجاهد شهید حسین سنایی


مشخصات مجاهد شهید حسین سنایی
محل تولد: فسا
شغل: -
سن: -
تحصیلات: -
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1368

متاسفانه از اين شهيد  قهرمان عکس، خاطرات و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را مي‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

فردا به نام آنهاست! آنها كه بذلِ جان خويش را در راه عشق پذيرا شدند. آنها كه روح عاصيشان به شعلة عشق مي سوخت و بر همة پيش داوريهاي زمان پيروز شدند؛ آنها كه آواز خواندند و رقصانْ بر سر دار شدند؛ سبكبار بر چوبههاي تيرباران بوسه زدند، بي آنكه بهراسند كه مبادا چيزي را از دست بدهند و اين چنين آهنگ فرداهاي روشن كردند و خود جاويد شدند!

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۲۷, یکشنبه

مجاهد شهید فرهاد پاک فطرت


مشخصات مجاهد شهید فرهاد (عباس) پاک فطرت
محل تولد: شيراز
تحصیلات: دانشجوي مهندسي
سن: 24
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1360

فرهاد پاك فطرت (عباس) - دانشجوي مهندسي معدن دانشگاه تهران
فرهاد پاك فطرت در سال 1336 در شيراز به دنيا آمد. او دانشجوي رشتة مهندسي معدن در دانشگاه تهران بود. در طول مدتي كه دانشجو بود، در برپايي تظاهرات و شكل دادن آنها عليه ديكتاتوري شاه خائن نقش فعال داشت و در همين رابطه يكبار دستگير شد. 
بعد از قيام 22بهمن و بازگشايي دانشگاهها، فرهاد جزء اولين كساني بود كه در انجمن دانشجويان مسلمان دانشگاه تهران شروع به فعاليت كرد. در زمستان 58 به دانشگاه ملي منتقل شد و در شوراي مركزي انجمن به فعاليتهاي انقلابي خود ادامه داد. پس از تشكيل ميليشياي مجاهد خلق فرهاد  مسئوليت واحدهاي ميليشياي دانشگاه ملي را نيز بر عهده گرفت و پس از مدتي به نهاد كارمندي منتقل شد. 

روزي مزدوران ارتجاع با چاقو و قمه به خوابگاه دانشجويان دانشگاه ملي هجوم آوردند. فرهاد كه مسئول خوابگاه بود، تا زمانيكه مطمئن نشد همة افراد از زير تيغ ارتجاع به در رفته اند، ساختمان خوابگاه را ترك نكرد. در اين جريان يكي از فالانژها با چاقو ضربه يي به زير قلب فرهاد زد و او به دليل جراحت سختي كه برداشته بود، تا مدتها تحت درمان قرار گرفت.

متانت مهرباني و در عين حال جديت در امور تشكيلاتي و مسئوليتهاي محوله از ويژگيهاي بارز او بود.  همچنين در انجام و پيشبرد كارها با دقت و نظم خاصي كار ميكرد. فرهاد سرانجام در  16مرداد سال60 در زندان اوين بدست دژخيمان تيرباران شد و به شهادت رسيد.

فرازي از وصيتنامة مجاهد شهيد فرهاد پاك فطرت- 25/تيرماه/60
«…هدف من و همرزمانم همانطور كه مهدي دلير در بيدادگاه رژيم شاه ميگفت هيچ چيز جز بهروزي و پيروزي خلقها نيست … و آينده را خيلي روشن و تابناك ميبينم. آينده اي بدور از هرگونه عوام فريبي و ريا و استعمار و استثمار كه بطور خاص در اين مقطع حساس از سرنوشت خلق ما خود را در پوشش دين و مذهب و ولايت فقيه و نائب نشان ميدهد. ولي زهي خيال باطل كساني كه الان فكر ميكنند در پوشش دين و عوام فريبي ميتوانند حاكميت ننگين و خونريز و كثيف خود را ادامه دهند آيا آنها فكر نميكنند اين خلق قهرمان و اين خواهران و برادران رزمنده همان كار را با آنها خواهند كرد كه با شاه كردند؟ آيا اين ها بقول قرآن از تاريخ عبرت نميگيرند؟

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۲۴, پنجشنبه

مجاهد شهید فریار شجاعتی


مشخصات مجاهد شهید فریار (امیر) شجاعتی
محل تولد: شيراز
تحصیلات: ديپلم
سن: 21
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1363

من طنابم. يه طناب دار. از روزي خودمو شناختم، توي اين چارديواري سرد و نمور محبوس بودم. تا به ياد دارم، آخرين دَم محكوم به اعدام، نسيمي بوده كه الياف زمخت تنم رو نوازش داده و سكوتِ سيمانيِ ديوارها تنها آوازي بوده كه توي گوشهام زنگ زده. تا به خاطر ميارم رنگِ سياه تنها رنگِ نقاشي قصه هام بودن. آخه باور كنين كه من هم براي خودم قصه هايي دارم… اون روز منو به گردنش انداختن. قرار بود من نفس اون رو بگيرم؛ ولي استواري عزم و قامت او، كمر پيچيدة من رو  خم كرد. 
راز عشقي كه در آخرين سويِ نگاه چشماي او ديدم، به من گفت كه بايد عشق رو مثه يك كوه بلند و استوار، مثه خاك حاصل خيز و پرثمر و مثه آفتاب درخشان و جاويد نگه داري . من شاهد اين بودم كه او آخرين نفس زندگي اش رو هديه كرد، اما لب از لب باز نكرد. 

نوشتة برادر شهيد- 10آبان 63 
به برادر بسيار نازنينم، فريار شجاعتي! اوكه مدتي بعد از 30خردادماه 60 دستگير شد و پس از تحمل شكنجه هاي وحشيانه، سرانجام آدمكشان خميني وي را به جرم”مجاهد بودن“ و به اتهام ”لب نگشودن“ در 30خرداد ماه سال 63، هنگامي كه هنوز به 21سالگي نرسيده بود، حلق آويز كردند. 

اگر چه طنابِ نفس گيرِ دار ِزندانِ نمور، آخرين نفسِ ، آخرين درخشش چشمها  و آخرين طپشِ قلب گرم و پاكِ فريار رو از ما گرفت، اما شرافت و وفايِ تا پاي جان و تا آخرين نفس رو براي ما در ورقهاي زندگيِ تاريخِ يك نسل بر جاي گذاشت. ما از نرفتن فريار نميگيم، از شدن ميگيم، از آموزه هايي ميگيم كه او و هزاران هزار جوون انقلابي و مجاهد براي ما به جاي گذاشتن. امروز به نام درخت سرخ وفا و شرافت ميخونيم، همون درخت پايداري بر عهد و پيمان با خلق كه با خون 120 هزار آبياري شده، و فريار شجاعتي هم يكي از اون هزاران بود. فرزندي از مردم مهمان نواز شيراز.

زندگينامة مجاهد شهيد فريار شجاعتي
فريار (كه در خانه او را امير صدا ميكردند) در سال 1342 در شيراز متولد شد. دوران دبستان رو در دبستان وكيل گذراند و بعد از اون به دبيرستان رازي رفت و ديپلمش رو در رشتة رياضي گرفت. فريار دانش آموزي بسيار باهوش بود و نمرات درسي اش هميشه بالا بود. در سال 58 با سازمان مجاهدين خلق ايران آشنا شد و از همون زمان فعاليتهاش رو شروع كرد. در 12آبان سال 60 دستگير و به زندان عادل آباد شيراز منتقل شد. فريار از بدو دستگيري مورد سبعانه ترين شكنجه ها قرار گرفت، طوريكه در اثر ضربات شلاق به كف پا و انگشتانش، تمامي ناخنهاي پايش ريخت، اما او كه درس مقاومت را در مكتب مجاهدين آموخته بود، هيچگاه تسليم نشد. جسد بي جانش كه جاي سالمي در بدن نداشت، گواهي بر سبعيت و درندگي دژخيمان پاسدار بود.

روز 30خرداد سال 63 به پدر و مادر فريار اطلاع ميدن كه براي يك ديدار حضوري به زندان برن. از اونجايي كه 30 خرداد اون سال مصادف بود با بيستم ماه رمضان ، مادر خوشحال ميشه و تصور ميكنه كه شايد به خاطر تقارن با وفات حضرت علي (ع) قصد آزادكردن فرزندش رو دارن. اما وقتي به زندان ميرسن، با صحنه هاي ديگه اي روبرو ميشن. لحظات و دقايقي كه آخرين ديدار با فرزند رو در خاطرة برگهاي زندگي ثبت ميكنن. لحظاتي از پايداري و ايمان و اعتقاد مستحكم مجاهد خلق، در برابر وحشيگري و قساوت دژخيم، لحظاتي از دلاوري و مقاومت تا پاي جان در برابر نامردماني سنگدل.

آخرين ديدار با فرزند
وقتي پدر و مادر به زندان رسيدن، فريار در حاليكه لبخند فاتحانه اي بر لب داشت اومد و اونها رو در آغوش كشيد. خيلي لاغر و رنجور شده بود. پدر در حاليكه دست به سر و روي فرزند ميكشيد، بغضش رو فرو خورد و پرسيد: 
خب پسرم، چه خبر؟
فريار لبخندي زد، مكثي كرد و گفت: 
… انا لله و انا اليه راجعون
لحظاتي سكوت برقرار شد. بعد شونه هاي مادرشروع به لرزيدن كرد و اشكهاش آروم روي گونه هاش غلطيد. پدر پرسيد:
آخه براي چي؟ …چرا؟ تو كه كاري نكردي؟
پدر جان، به جرم ”مجاهد بودن“ و به جرم ”دهان باز نكردن“، اين اون كاريه كه من كردم!
بعد نگاهش رو به چشماي پدر دوخت. دستش رو مشت كرد و با لحني مطمئن گفت: 
خفاشان فرومايه از من ميخوان، برادرانم رو لو بدم؛ تا اونها رو هم تيربارون كنن.از من ميخوان عليه سازمانم حرف بزنم، تا اونها به شادي و شعف مشغول بشن. ولي چيزي جز سكوت نصيبشون نشده و به خاطر همين هم قصد جانم رو كردن.
بعد نگاهش رو به مادر كه در حال گريه بود كرد وگفت: 
مادرجان! تو رو خدا جلوي اينا گريه نكن. اين همون چيزيه كه ميخوان پس نذار بهش برسن. 
پدر كه خيلي بيقرار بود، انگار كه چيز جديدي به ذهنش رسيده باشه پرسيد:
ولي آخه تو كه روزه هستي؟ چرا لااقل تا افطار صبر نميكنن؟
من هيچوقت از دست نامردها افطار نميكنم!
اونوقت دست مادر و پدر رو بوسيد و با لبخند و گامهاي استوار اونها رو ترك كرد.
… و اين آخرين ديدار اونها بود!

كمي بعد پاسدارها پدر و مادر رو براي تماشاي جسد امير كه بر بالاي دار حلق آويز بود بردن. اونها به تنها جايي كه دسترسي داشتن، يعني پاها و دستهاي امير بوسه زدن و بعد با خشونت و وحشيگري پاسدارا از محل بيرون شدن. …مدتي بعد پيكر شكنجه شده امير رو تحويل خانواده دادن.  

آري
زندگي را
عشق را و آفرينش را
سرودن، فتح کردن
و باروي اميد خويش را
از خمِ تنگابه اي هول
تا آرامش دريا 
اين‌چنين پارو زدن، رفتن...  

پيراهني كه  فريار در هنگام اعدام به تن داشت رو برادرش مجاهد شهيد شهريار شجاعتي از ايران براي سازمان مجاهدين خلق هديه آورد. شهريار بعد از اينكه به ارتش آزاديبخش در جوار خاك ميهن پيوست، در 11 اسفند 67 در نامه اي به رهبر مقاومت آقاي مسعود رجوي و رئيس جمهور برگزيدة مقاومت خانم مريم رجوي اينطور نوشت:



نامه مجاهد شهید شهريار شجاعتي به مسعود و مريم رجوي 
به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران. برادرم مسعود و خواهرم مريم! سلام بر شما. اي تبلور ارادة يك خلق و اي پرچمداران مقاومت و ايثار و اي معلمان فدا و پاكبازي. 
من…به تازگي… از ايران آمده ام. از ايرانِ اعدام، ايرانِ شكنجه و سركوب، ايرانِ در زنجيرِ استبداد و خفقان، ايرانِ كمبود و گراني، ايرانِ فقر و بدبختي، ايرانِ اشك و خون، ايرانِ شهيدان، ايراني كه اينك مقاومت مسلحانه اش با اتكا به ارتش آزاديبخش ملي به آن اميدِ زندگي، اميدِ رهايي و اميدِ آزادي، اميدِ رفاه و خوشبختي و اميد به گُل نشستن خون شهيدان داده است و ما اين اميد را در پناه راهبري سياسي و عقيدتي شما يافته ايم. من در اين سفر هديه اي براي شما آورده ام؛ لباس برادرم فريار (امير) را كه در هنگام شهادت به تن داشت. او در 12 آبان سال 60 دستگير و تحت شكنجه هاي طولاني قرار گرفت. … و سرانجام پس از سه سال او را به همراه 20نفر ديگر از قهرمانان مقاومت در تاريخ 30خرداد 63 كه درست مصادف شب 21رمضان بود، تنها به جرم نفروختن شرف خود و خلقشان به خميني به دار آويختند. اينك با تقديم لباسهاي برادرم امير، به عنوان هديه از شما التماس دعاي خير جهت موفقيت در راهي كه انتخاب كرده ام را دارم.
مرگ بر خميني – درود بر رجوي
پرتوان باد ارتش آزاديبخش ملي
يازدهم اسفند شصت و هفت – شهريار شجاعتي

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۲۰, یکشنبه

مجاهد شهید اعظم صیادی قهرمان مقاومت در زیر شکنجه


مشخصات مجاهد شهید اعظم صیادی
محل تولد: جهرم
تحصیلات: دانش آموز
سن: 18
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1361

اعظم صیادی از فرزندان پاکباز مردم جهرم بود. وی در سال‌1343 متولد شد و تحصیلات دبستانی و دبیرستانش را در شهر زادگاهش جهرم گذراند. در آخرین ماه های قبل از 30‌خرداد60 و در آستانهٌ شروع مقاومت سراسری، او نیز به‌دلیل شناخته‌شدگیش در جهرم و به‌خاطر این‌که احتمال دستگیر شدنش زیاد بود، برای ادامهٌ مبارزه به شیراز آمد. انتقال به شیراز، شروع مرحلهٌ جدیدی از فعالیتهای اعظم بود.و خیلی زود به‌طور چشمگیری توانمندیهایش بارز شد و خود را برای روزهای سخت آینده آماده ‌کرد. با شروع مقاومت سراسری، اعظم قهرمان قدم در مسیر نبرد انقلابی گذاشت.
در اواخر بهار سال61، پس از یک‌سال فعالیت ، در جریان ترددهایش توسط مزدوران رژیم مورد سوءظن قرار گرفت و دستگیر شد. یکی از همرزمانش دربارهٌ دوران زندان اعظم در زندان شیراز نوشته است: شب اول، دژخیمان رژیم تمامی تلاش خود را برای درهم‌شکستن اعظم به‌کار گرفتند. موهای او را به دور دست هایشان پیچیده و او را روی زمین می‌کشیدند.در یک مرحله، 400ضربه پیاپی به او شلاق[کابل] زدند. اعظم چند بار زیر شکنجه بیهوش شد اما هر بار آب قند به‌دهانش می‌ریختند تا به‌هوش بیاید. جلادان که فهمیده بودند زندانیان از شکست آنها در برابر اعظم مطلع شده‌اند، برایش اسم مستعار گذاشتند و در قسمت های بازجویی او را به نام پروانه صدا می‌کردند تا خبر مقاومتش از طریق سایر زندانیان به داخل بندها نرسد. حدود 4ماه بعد از دستگیری اعظم او را در سلول دیدم. آن قدر نحیف و لاغر شده بود که جز پوست و استخوان نبود. بعد از این که با هم آشنا شدیم به سراغش رفتم و به او گفتم که من باید از آن چه در مورد تو گذشته با خبر بشوم تا اگر آزاد شدم بتوانم به سازمان گزارش بدهم، اما اعظم از بیان وقایع و صحنه‌هایی که بر او گذشته بود اکراه داشت و حاضر نبود آن‌چه را که در راه خدا و خلق نثار کرده، و آن‌را کوچکترین وظیفهٌ خود می‌دانست، بازگو کند. 
بالاخره توانستم او را راضی کنم که پشتش را به من نشان بدهد. دیدن بدن آش و لاش شدهٌ او برایم باورکردنی نبود. از حوالی گردن تا روی پاهایش شکاف های عمیقی ایجاد شده بود و از میان آنها غده‌های گوشت اضافی بیرون زده بود و منظرهٌ بسیار دردناکی پیدا کرده بود.
در یکی از شبهای اواخر دیماه سال‌61، درطبقهٌ سوم زندان عادل‌آباد شیراز بودیم. از بلندگوی زندان نام اعظم صیادی را خواندند. اعظم از جا پرید و بلافاصله مادر خوشبویی [مادر همسر شهیدش غلام خوشبویی] را در آغوش کشید و بوسید. سپس آرام و سبکبال با یکایک ما خداحافظی کرد و در حالی که داشت از پله‌ها پایین می‌رفت با خنده و شادی عجیبی گفت: بچه‌ها خداحافظ. من رفتم ولی مطمئن باشید که به خوابتان خواهم آمد. اعظم رفت و در این سال ها بارها به خوابم آمده است و در هر حماسه و سرفصلی با او تجدید عهد کرده‌ام.

مریم رجوی: از خانواده‌های شهیدان و زندانیان سیاسی می‌خواهم که با حضور بر سر مزار شهیدان، حق پایمال‌شده خود برای برپایی مراسم بزرگداشت فرزندان قهرمان خود را به رژیم آخوندی تحمیل کنند. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۱۷, پنجشنبه

مجاهد شهید صدیقه صادقپور


مشخصات مجاهد شهید صدیقه صادقپور
محل تولد: کازرون
تحصیلات: ديپلم
سن: 20
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1364

از زبان خواهر شهید:
روز 13آبان
به مناسبت سی سومین روز شهادت خواهرم صدیقه... 
در آن نوبت
که بندد دست نیلوفر
به پای سرو کوهی دام
گرم 
من از یادت نمی کاهم
نیما یوشیج

و زمان نیز می گذرد روزها و سالها تلخی ها و شیرینی ها و اما آنچه هرگز رنگ نباخته و در مرور زمان و گذشت حوادث و رخدادها و هر چه به پیش می رویم، درخشانتر و عیان می گردد، نام کسانی است که حال و آیندگانمان را چونان به هم آمیخته اند که نمی توان آنان را «گذشته: دانست و نمی شود که در «حال« و اینده از آن گریز داشت.

در چهارده سالگی، در هنگامه ای که سکان کشتی سرنوشت کشور در دریای طوفان زده انقلاب بدتس ناخدای استبداد سیاه مذهبی، می رفت که گرفتار آید، مانند هزاران مشتاقان رهایی، انتخاب اصلح خود را نمود. انتخابی که می بایست بهایی بسا هنگفت بخاطرش پرداخت کند. انها می خواستند که پنجه در پنجه اهریمن زمان، چشم در چشم هیولای دوران و سنگر به سنگر با دژخیم و خونریز زمان خود به معنای تمامی کلمه بستیزند.

ژاندارک بی نام و نشان ما، شاداب بود و پر سوال، جسور و پرتلاش انگاره دیگری در سر می پرواند، می دانست که ماندن جایز نیست و باید رفت، و دیری نپایید که زمان وفا به عهدش فرا رسید و در معرض ابتلائات بسی شگرف واقع شد.

در 17سالگی و در تظاهرات 30خرداد 1360 این پرستوی سبک بال آزادی مورد هجم و هجوم شغالهای حکومتی قرار گرفت و با شلیک گلوله ای به خون خود غلطید و اینگونه بود که خون جوان خود را فدیه مقام مقدس آزادی نمود.



مریم رجوی: نام‌های آنها را خمینی پنهان کرد، اما نام‌آورترین زنان و مردان تاریخ معاصر ایران‌اند. مزارهایشان را مخفی کرده‌اند، اما حاضرترین و آشکارترین وجود رزمنده ملت ایران‌اند.
و سال‌هاست بر سر دار رفته‌اند، اما سرود سرخ آزادی بر زبان آنها جاری است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۹, چهارشنبه

مجاهد شهید منوچهر ابراهیمی


مشخصات مجاهد شهید منوچهر ابراهیمی (نجاتی)
محل تولد: فارس
تحصیلات: دانشجوي اقتصاد
سن: 26
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1362

منوچهر ابراهيمي در سال 1336 در ارسنجان فارس به دنيا آمد. در سال 53 وارد دانشگاه تربيت معلم شد و دو سال بعد به دانشگاه ملي رفت. او دانشجوي ممتاز در رشته اقتصاد در دانشگاه ملي تهران بود. در فعاليتها عليه رژيم شاه خائن شركت فعال داشت. به همين علت دستگير شد و چهار ماه و نيم را در زندانهاي ساواك سپري كرد. همزمان با رسيدن بهار انقلاب، منوچهر به همراه ديگر زندانيان سياسي از زندان آزاد شد. 
فروتني و تواضع و در عين حال بيقراري در او بسيار چشمگير بود. در سال 58 بصورت حرفه اي وارد تشكيلات سازمان مجاهدين شد و در بخش سياسي به فعاليتهاي خود ادامه داد. او از نسلي بود كه از همان ابتدا خيانت به انقلاب مردم را دريافت و براي باز پس گرفتن آزادي و زنده كردن اعتماد خلق، قدم در راهي پرمخاطره گذاشت. 

سال 1360 /  خيابان نظام آباد / پايگاه آرشيو بخش سياسي سازمان مجاهدين
منوچهر مسئول پاسخگويي مراجعات به پايگاه بود. طبق طرح دفاعي قرار بر اين بود كه اگه مورد جدي بود، منوچهر همزمان سروصدا راه بندازه تا بقيه بچه ها متوجه بشن و پايگاه رو ترك كنن. زنگ در پايگاه به صدا دراومد. منوچهر براي بازكردن در پايين رفت و چيزي نگذشت كه صداي داد و فريادش از حياط شنيده شد…
اصلاً معلوم هست شما كي هستيد؟ چي ميخوايد؟… 

با شنيدن اين صدا همه فهميدن كه حمله شده و بايد خونه رو ترك كرد و بلافاصله ازطريق پشت بوم اقدام كردن. منوچهر اون روز دستگير شد اما سلامت جان همه بچه هاي پايگاه رو تضمين كرد. 

دو ماه بعد از دستگيري، منوچهر ابراهيمي به دست مزدوران خميني به شهادت ميرسد. منوچهر حتي اسم واقعي خود را نگفت و تا آخرين لحظه ي زندگي، بر پيمانش وفادار ماند. 

مریم رجوی: بله، چنان‌که مسعود، درباره این شهیدان گفته‌ است:‌ این خونهای پاک، جوشیدن آغاز خواهد کرد... و خمینی نخواهد توانست این شعله را خاموش کند... 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ آبان ۳, پنجشنبه

الله قلی ‌خان جهانگیری عقاب سرفراز کو‌ههای سمیرم


الله قلی‌خان جهانگیری از دلاوران ایل قشقایی
الله‌ قلی‌خان جهانگیری از فرزندان دلاور ایل قشقایی و از شخصیتهای برجستهٴ خطه فارس بود. 

الله قلی‌خان جهانگیری محبوب عشایر و مردم محروم فارس و اصفهان
الله‌ قلی‌خان جهانگیری به‌رغم این‌که خودش از یک خانواده مرفه بود، زندگیش را وقف محرومان منطقه کرده بود. به‌همین دلیل بود که عشایر و کشاورزان مناطق کوهستانی بین اصفهان و فارس علاقه بسیار زیادی به او داشتند. 

آشنایی الله قلی‌خان جهانگیری با سازمان مجاهدین خلق ایران
الله قلی‌خان در زمان شاه و از سال 1352 به بعد زندانی سیاسی بود و در همین زمان با مجاهدین آشنا شد. او چندی قبل از سقوط رژیم شاه در دوران انقلاب ضدسلطنتی از زندان آزاد گردید. 
الله قلی‌خان جهانگیری پس از انقلاب ضدسلطنتی، با مشاهدهٴ ماهیت ضدمردمی رژیم خمینی، فعالیتهای خود را در جهت احقاق حقوق دهقانان و عشایر محروم و ستم‌کشیده ادامه داد و از جمله اقدام به تشکیل ستادی در منطقه سمیرم در جهت اصلاحات ارضی کرد. پس از 30خرداد 1360، نیروهای سرکوبگر خمینی به مرکز فعالیت او و همرزمانش حمله کردند. این آغاز چندین سلسله درگیری بین الله قلی‌خان و یارانش با سپاه پاسداران و بسیج عشایری و دیگر مزدوران رژیم بود. به‌دنبال درگیریهای مسلحانه با پاسداران، الله‌قلی‌خان جهانگیری به همراه تعدادی از جوانان غیور عشایر محروم منطقه سمیرم اصفهان در کوههای حد فاصل سمیرم و نورآباد مستقر شدند. از آن پس الله‌ قلی‌خان و یارانش در کنار مجاهدین همگام با مقاومت سراسری مردم ایران به نبرد علیه رژیم خمینی ادامه دادند. 

الله قلی‌خان جهانگیری از حامیان بزرگ سازمان مجاهدین خلق ایران
الله‌ قلی‌خان جهانگیری از مبارزان دلیری بود که ارادت فراوانی به مجاهدین داشت و از هر کمک و اقدامی در جهت یاری رساندن به آنها دریغ نمی‌کرد. او در این‌باره به عشایر قهرمان توصیه می‌کرد و می‌گفت: «خانه هر فرد دهقان و چادر هر عشایر از فارس و اصفهان و کهکیلویه و بویر احمدی و چهارمحال بختیاری باید به‌صورت خانه امنی برای مجاهدین و مبارزین مسلح خلق درآید. امروز حمایت از مجاهدین خلق و کمک به چریکهای مسلح این سازمان و دیگر همرزمانش در شهرها و روستاهای ایران وظیفه هر فردی است که خود را متعلق به این آب و خاک می‌داند». 

الله قلی‌خان جهانگیری و عشق شور‌انگیز او به رهبر مقاومت مسعود رجوی
الله‌ قلی‌خان جهانگیری عشق شورانگیزی نسبت به «مسعود رجوی» داشت. او در این باره می‌گفت: «تنها کسی که به مردم پشت نکرد و دروغ نگفت، مسعود رجوی بود». او همچنین در مورد مجاهدین گفته است: «از 30خرداد 1360 به بعد مجاهدین مشت خالی خیلیها را باز کردند و نشان دادند که بسیاری از مدعیان مبارزه و چپ‌نماهایی که کباده قیام و شورش و… را می‌کشیدند در واقع اهل تجارت هستند و دکان باز کرده‌اند و با شرایط سخت دکانهایشان را بستند، آنها اهل مبارزه نیستند، فقط مجاهدین هستند که به یمن وجود مسعود رجوی مقاومت می‌کنند و مطمئن هستم این راه را تا به آخر ادامه می‌دهند». 

الله‌ قلی‌خان جهانگیری در نبردهای حماسی با پاسداران خمینی
یکی از مجاهدین که مدتی در کنار الله‌قلی‌خان و در چندین نبرد همراهش بوده ماجرای آشنایی‌اش با او و نبرد الله‌قلی‌خان را تا شهادت این‌گونه تعریف می‌کند: 
«در فروردین 1361همراه 10مجاهد دیگر از جمله مجاهدان شهید جواد ایزدی، پرویز توحیدی، غلامرضا جانملکی، کرامت‌الله سیوندانی، جواد فرصت، عبدالحمید مختاری، سعید مختاری و مجید نیکنام موفق شدیم از زندان کازرون فرار کنیم. قبل از اقدام به فرار از زندان، توانسته بودیم با رزمندگان عشایر مستقر در کوههای فارس و اصفهان ارتباط برقرار کنیم. برای روزهای اول و دوم فروردین قرار گذاشته بودیم. ما طبق طرح توانستیم از زندان خارج شویم و با کمک تعدادی از هواداران سازمان مجاهدین در بیرون زندان، به منطقه کوهستانی بین کازرون و نورآباد ممسنی برویم. 
بعد از آشنایی اولیه، الله قلی‌خان جهانگیری گفت: «بچه‌ها باید این‌جا را هر‌چه سریعتر ترک کنیم و به محل مناسب‌تری برویم. می‌دانم که همه شما از زندان فرار کرده‌اید و حتماً رژیم از دیروز به‌شدت همه‌جا را به‌دنبال شما زیر و رو کرده و الآن هم سخت به‌دنبال شماست، پس بجنبید». 
صمیمت و صراحت الله‌قلی‌خان در همان چند برخورد اول به دل همه‌مان نشست. در اردیبهشت 1362 از کوههای آباده به سمت کوههای کازرون و نورآباد ممسنی در حرکت بودیم. باید یک مسیر بسیار طولانی را طی می‌کردیم. وضعیت آذوقه و تدارکاتمان هم خوب نبود. 10روز بود که غذایی نداشتیم و تنها غذایمان برگ درختان کوهی و علفهای وحشی بود. باید به هر ترتیب خودمان را برای اجرای یک قرار به کوههای نورآباد ممسنی می‌رساندیم. 
در اواسط خرداد 1362 توانستیم طبق طرح، خودمان را به محل اجرای قرار برسانیم. الله‌ قلی‌خان به‌همراه 6نفر دیگر از بچه‌ها به محل اجرای قرار رفتند و بقیه در محل دیگری به استراحت پرداختیم. حوالی ساعت 2‌ نیمه‌شب بود که نگهبان همه را بیدار کرد و اعلام آماده‌باش کرد و گفت: الله‌ قلی‌خان درگیر شده است، دقایقی بعد دو نفر از بچه‌هایی که همراه با الله‌ قلی‌خان رفته بودند نفس زنان آمدند و گفتند که در محل قرار درگیر شده‌اند و الله قلی‌خان زخمی شده و برای انتقال او نیاز به کمک دارند. یک تیم 4‌ نفره به کمکشان رفت. با آن که گلوله به سینه‌اش اصابت کرده و از پشتش خارج شده بود، اما او بخش مهمی از مسیر را با پای خودش پیموده بود. محل قرار برای دشمن لو رفته بود و پاسداران به‌صورت گله‌یی آنجا را محاصره کرده بودند. اما در همان آغاز درگیری به‌محض روبه‌رو شدن با آتش بچه‌ها، زمین‌گیر شده و جرأت نکرده بودند حتی در حد چند قدم هم که شده آنها را دنبال کنند. 
در هر حال الله قلی‌خان به چنگ پاسداران نیفتاد و به‌رغم جراحت سختی که داشت، به‌خاطر روحیه و جسارت و آمادگی خودش، با آن‌که منطقه کاملاً آلوده بود، توانستیم او را از منطقه خارج کنیم. حوالی ساعت 8‌ صبح، هنوز در‌ حال راهپیمایی و دور شدن از منطقه درگیری بودیم که، نگهبان فریاد زد: هلیکوپتر! 
همه به سرعت در محلهای مناسب شکاف‌ کوه و زیر درختان مخفی شدیم و آن‌قدر بی‌حرکت ماندیم تا هلیکوپتر‌ها بعد از گشت زدنهای متوالی، تصور کردند که ما در آن منطقه نیستیم و از آن جا دور شدند. وضعیت الله‌ قلی‌خان چندان رضایت بخش نبود و زخم او نیاز به جراحی و مداوای اساسی داشت. چون دیگر نمی‌توانست تحرک داشته باشد و زخم گلوله به‌شدت آزارش می‌داد. او را به خانه یکی از هواداران در گچساران منتقل کردیم و با کمک پزشکان هوادار مجاهدین بعد از یک عمل جراحی در شرایط بسیار سخت، دوباره بهبود یافت و به کوه بازگشت. 

الله قلی‌خان جهانگیری مقاوم و سرفراز بر قله‌های سمیرم جاودانه شد
سرانجام در بهمن 1362، هنگامی که مخفیگاه الله‌ قلی‌خان و شماری از همرزمانش در کوههای سمیرم اصفهان برای دشمن لو رفت. رژیم با انبوه پاسدارانش که از چند جهت از شهرهای شیراز و اصفهان آورده بود و با استفاده از هلیکوپترهای متعدد و گسیل نیروی وسیع منطقه مخفیگاه او را به محاصره درآورد. درگیری و مقاومت دلیرانه و حماسی الله قلی‌خان و همرزمان مجاهدش ساعتها به درازا کشید و انبوهی از پاسداران و عوامل اطلاعاتی رژیم را به‌هلاکت رساندند. دشمن که تمام تلاشهایش را برای دستگیری الله‌ قلی‌خان و یارانش، شکست خورده می‌دید، مخفیگاه را با هلیکوپتر به راکت بست. دشمن حتی به یک مجاهد زنده دست نیافت و الله‌ قلی‌خان جهانگیری و همرزمان مجاهدش در آن مخفیگاه در 25بهمن 1362، به دست دژخیمان خمینی به‌شهادت رسیدند». 

بنگرید! 
بنگرید دژخیمان! 
بنگرید قاتلان! 
بنگرید زبونان! 
بنگرید ناباوران به قهرمانیهای زنده 
بنگرید قامت راست فرزندان این خاک را 
بنگرید جنازه‌های لبخند برلب قهرمانان را 
بر دارها و چار راهها 
در معبر آفتابهای دلگیر 
و خیابانهای مغموم 
بنگرید قاتلان روح زنده مردمی را 
که بر دار می‌روند 
و فردا با هر بذر نو 
دوباره می‌رویند 
و در توفانهای صبحگاهی هر روز صخره‌ها 
بنگرید قاتلان! 


پیام برادر مجاهد مسعود رجوی مسئول شورای ملی مقاومت ایران
به‌مناسبت شهادت شخصیت برجسته عشایری ایران الله‌قلی‌خان جهانگیری 
«هموطنان عزیز، 
عشایر دلیر و رزمنده فارس; 
برحسب اطلاعیه دادستانی دشمن ضدبشری در تهران که شب گذشته انتشار یافت: 
الله‌ قلی‌خان جهانگیری، شخصیت محبوب و برجسته عشایری که به حق از سرداران مقاومت خونین توده‌های محروم عشایر فارس در سمیرم و یاسوج و نورآباد و ممسنی بود، همراه با تعدادی از یاران خود و گروهی از خواهران و برادران مجاهد ما که در کوهستانهای فارس مستقر بودند، در تاریخ 25بهمن به‌شهادت رسیده است... 
الله قلی‌خان و رزمندگان دلیر همراه او طی دو و نیم سال گذشته به اتفاق برادران مجاهدشان در کوهستانهای مرکزی و جنوبی میهنمان در برابر یورشهای سبعانه مزدوران خمینی به گونه‌یی تمام‌عیار مقاومت نموده و چندین بار درسهای فراموش ناکردنی به پاسداران مزدور خمینی دادند. در اوایل سال گذشته نیز 12تن از زندانیان مجاهد خلق که حلقه محاصره زندان خمینی را در کازرون شکسته و فرار کرده بودند در منطقه استقرار الله قلی‌خان به برادران مجاهد خود پیوستند».

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ مهر ۲۵, چهارشنبه

مجاهد شهید آنژلا ارجمند


مشخصات مجاهد شهید آنژلا (ژیلا) ارجمند
محل تولد: فسا
شغل: مهندس کشاورزي
سن: 26
تحصیلات: -
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1362

متاسفانه از اين شهيد  قهرمان عکس، خاطرات و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را مي‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

مریم رجوی: نام‌های آنها را خمینی پنهان کرد، اما نام‌آورترین زنان و مردان تاریخ معاصر ایران‌اند. مزارهایشان را مخفی کرده‌اند، اما حاضرترین و آشکارترین وجود رزمنده ملت ایران‌اند.
و سال‌هاست بر سر دار رفته‌اند، اما سرود سرخ آزادی بر زبان آنها جاری است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ مهر ۲۱, شنبه

مجاهد شهید سیدسعید هاشمی نژاد


مشخصات مجاهد شهید سیدسعید هاشمی نژاد
محل تولد: فارس
تحصیلات: دانش آموز
سن: 16
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1360

مریم رجوی: خمینی جلاد می‌خواست که از آنها هیچ اثری باقی نماند؛ نه از مزارشان و نه حتی از نام‌شان. اما آن‌ها، نه فراموش شدند، نه خاموش شدند؛ به‌عکس از شهرهای بی‌نام و نشان، از ایذه و دورود و قهدریجان و تویسرکان و بانه تا کازرون و چابهار جوشیدند و قیام‌ ماه دی و جنبش اعتراضی سراسر ایران را شعله‌ور کردند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ مهر ۱۷, سه‌شنبه

مجاهد شهید کاووس شاهسوندی


مشخصات مجاهد شهید کاووس شاهسوندی
محل تولد: شيراز
تحصیلات: ديپلم
سن: 23
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1360

مریم رجوی: شما با کارزار دادخواهی، رژیم را به‌خاطر بزرگ‌ترین جنایت‌اش هدف قرار می‌دهید. شما با این کارزار، موضعگیری در قبال قتل‌عام ۶۷را به معیار قضاوت تبدیل کرده‌اید.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ مهر ۱۰, سه‌شنبه

مجاهد شهید امیر هاشمی


مشخصات مجاهد شهید امیر هاشمی
محل تولد: فسا
شغل: -
سن: 28
تحصیلات: -
محل شهادت: فسا
تاریخ شهادت: 1367

متاسفانه از اين شهيد  قهرمان عکس، اطلاعات و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را مي‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

مریم رجوی: بله، ایستادگان بر سر موضع مجاهدین برای آزادی ملت ایران، همان استوارکنندگان مرزهای خونین میان شرف و آزادگی با تسلیم و بندگی‌اند و وجدان ناآرام جامعه ایران و بذرافشان قیام و اعتراض هستند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ شهریور ۲۶, دوشنبه

مجاهد شهید سیامک هادی پور


مشخصات مجاهد شهید سیامک هادی پور
محل تولد: آباده
تحصیلات: دانشجو
سن: 22
محل شهادت: اصفهان
تاریخ شهادت: 1360

مریم رجوی: پارلمانها، احزاب سیاسی، سازمانهای مدافع حقوق‌بشر، رهبران مذهبی و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی در کشورهای مختلف را فرا می‌خوانم که برای همبستگی با مردم ایران، قتل‌عام زندانیان سیاسی ایران را قاطعانه محکوم کرده و از دولتهای خود بخواهند ادامه روابط سیاسی و تجاری با استبداد مذهبی را به توقف اعدام و شکنجه در ایران مشروط کنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ شهریور ۲۴, شنبه

مجاهد شهید حسنعلی امین زاده


مشخصات مجاهد شهید حسنعلی امین زاده
محل تولد: فسا
تحصیلات: دانش آموز
سن: 19
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1362

مریم رجوی: نام‌های آنها را خمینی پنهان کرد، اما نام‌آورترین زنان و مردان تاریخ معاصر ایران‌اند. مزارهایشان را مخفی کرده‌اند، اما حاضرترین و آشکارترین وجود رزمنده ملت ایران‌اند.
و سال‌هاست بر سر دار رفته‌اند، اما سرود سرخ آزادی بر زبان آنها جاری است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ مرداد ۲۵, پنجشنبه

مجاهد شهید عباس خوش خواه


مشخصات مجاهد شهید عباس خوش خواه
محل تولد: شيراز
تحصیلات: دانشجو
سن: 31
محل شهادت: شیراز
تاریخ شهادت: 1367

مریم رجوی: بار دیگر عموم هموطنان و مشتاقان آزادی را به‌‌ شرکت فعال در جنبش دادخواهی قتل‌عام شدگان فرامی‌خوانم. این جنبش ستم‌دیدگان است. این صدای سرکوب شدگان است. هرکس که در این رژیم طعم زندان و اسارت را چشیده است، هرکس که شلاق خورده است، هر زنی که مورد تعدی و تحقیر قرار گرفته و هرکس که داغ‌دار است، عضوی از این جنبش است. دادخواهی قتل‌عام‌شدگان سال ۶۷امروز، بخشی از قیام برای سرنگونی رژیم است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳۹۷ مرداد ۲۰, شنبه

به یاد مجید...


دلنوشته‌یی به یاد مجاهد شهید مجید کشنی 

عجب رسمیه، رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما، از اونا فقط
خاطره هاشون به‌جا می‌مونه
نمی دونم از چه موقع شروع کنم؟ از کجا؟ از کی؟
خودم یا او؟!

ساعتهاست که دارم با خودم کلنجار میرم، در واقع نه، بلکه سالهاست که به‌دنبال گمشده خویش در هر سوی زندگیم در جستجویم.
گمشده‌ام اما خاطراتی ست که مرا با خود به دوران کودکیم می‌کشاند. به دورانی که چقد زود سپری شد! بدون این‌که دریابم در پس ِ آن لحظه‌های شیرینش، چه تلخیها در کمینم نشسته است!
یاد آن عروسک گران قیمت دوران بچگی‌ام می‌افتم که برادر بزرگم در یکی از سفرهایش به تهران برایم سوغاتی آورده بود.
عروسک، دوست و مونس اوقات تنهاییم بود وقتی که غمگین و دلخور بودم، و زمانی رقیبم بود وقتی که حس دخترانه‌ام گُل می‌کرد و با او به مشاجره می‌پرداختم.
شاید به‌نظر خنده‌دار بیاد که چرا اصلاً در مورد بازیچه دوران کودکیم، شرح سخن میدم! کاملاً درسته!
چون من باهاش خاطره دارم،.
اون عروسک، منو به خیلی چیزها پیوند میده، منو با خودش به دورانی می‌بره که گذار از زمان به زمانی دیگر رو شکل میده، منو به دوران تحول و انقلاب می‌بره. دورانی که مثل یک موج سهمگین، خودش رو دیوانه‌وار به ساحل زندگی من کوبیده و من ِ دختربچه نحیف و از همه جابی خبر رو در آغوش توفان زای خودش، بی‌رحمانه به تب و تاب شقاوتها سپرده.
با صدای التماس گونه مادرم از خواب بیدار میشم که داره به کسی خطاب می‌کنه که: "دیگه بسه، هر شب که نباید تو بیرون از خونه باشی، نوبتی هم باشه نوبت بقیه هست، آخرش میدونم که از دستت میدم".
و باز صدای مصمم برادرم مجید، که میگه:" مگه دکون  نونواییه که حرف از نوبت میزنی؟ تو فکر میکنی که فقط خودت بچه داری؟ بچه‌های دیگرون رو نمی‌بینی؟ مادر، من تنها نیستم، این رو بفهم! ".
و من در عالم بچگی خود، نگران از پایان مشاجره به آنها می‌نگرم. و در ذهنم اما، به‌دنبال جواب سؤال که:
" مگه محید کجا میره؟ چه‌کار می‌کنه؟ چرا مادر نگرانه؟ " و...
همیشه وقتی یکی، تک فرزند خانواده هست خیلی عزیزه! ولی نمی‌دونم چرا که تو خانواده ده نفره ما، هممون برای پدر و مادرمون دوستداشتنی بودیم.
بله مادرم نگران خواهر و برادرهایم بود، وقتی می‌دید که کتابهایی رو به همدیگه توی خونه دست به‌دست می‌کنند و یا این‌که همدیگه رو تشویق می‌کنند به جاهایی رفت و آمد کنند که معمولاً مخفیانه به اونجاها می‌رفتند...
و من فقط تماشاگر این وقایع و اتفاقات بودم.
دیگه الآن زمانی بود که زمام کنترل خانواده از دست مادرم در رفته بود و در واقع این خواهرها و برادرهام بودند که به مادرم خط
می‌دادند و چه عجیب!، مادری که زمانی، خود، با خط کش بایدها و نبایدهایش، مسیر حرکت بچه‌هایش را کنترل می‌کرد، خود به قلمی تبدیل شده بود که عشق و حرکت را در وجود بچه‌هایش جاری می‌کرد و مرز عدالت و بی‌عدالتی را با خط کش مادرانه‌اش برای آنها ترسیم می‌کرد و به آنها رهنمود می‌داد و همراهیشان می‌کرد.
هر روز صبح دست خود را محکم در دست خواهرهای بزرگترم می‌دیدم که منو با خود به کوچه و خیابانهای شلوغ شهر می‌بردند، هر روز مصمم‌تر از روزی دیگر.
و عجیب، بدون این‌که کسی توضیحی از وقایع برای من داشته باشد، در آن حل می‌شدم و انگار که در بطن آن شکل گرفته‌ام.
آری، انقلاب با همه تلاشها و ایثارها، بالاخره تحقق یافت و نشان داد که می‌شود در پس ِ تاریکی به تماشای افق ایستاد.
حالا دیگه کمی بزرگتر شده بودم و شاید دیگه عروسک چشم آبی من، نمی‌تونست به اندازه کافی، رفیق لحظه‌های تنهایی من باشد، ولی هم‌چنان اونو در کنار خودم داشتم و شاید این یک خصلت اخلاقی بود که از پدرم به ارث برده بودم، سخاوتمندی و وفای به عهد نسبت به دوستان و نزدیکان.
همه جا در تب و تاب بود و شور و شعفی در میان مردم از پیروزی بر دیکتاتور.!
ولی نمی‌فهمیدم چطور خانواده من، هنوز در تب و تاب روزهای قبل از انقلابند. هنوز درگیر بحث و مشاجره با اطرافیانند. هنوز دوستانی به خانه ما رفت و آمد می‌کنند و در بینشان پچ پچهایی ردّ و بَدَل می‌شود که حامل خبرهای خوش نیست.
دولت موقت، انتخاب نوع حکومت را به رأی گذاشت.
در خانه ما از روزها قبل، از انتخابات صحبت بود و رد و بدل نظرات بین خواهر و برادرهایم و دیگر دوستان.
روز انتخابات فرا رسید و همه آماده رأی دادن!.
برادرم مجید، اما طبق معمول ساز مخالف داشت. با دوستش " جلال پایمرد " (از شهدای قتل‌عام ٦٧)، که از دوران بچگی رفاقت داشت، برای شرکت در انتخابات، به مسجد محل رفته بود. در حین رأی‌گیری، متوجه میشه که دو نفر از ناظران صندوق، رأی خانمی رو که به جمهوری اسلامی " نه " داده بود را، مخفیانه از صندوق بیرون کشیدند، با جلال صحبت می‌کنه و همونجا جلوی چشم بقیه، اون دو ناظر رو افشا میکنه و هر دو تصمیم گرفتند که همانجا رأی "نه " خود را در اعتراض به این حرکت، در صندوق بیندازند و تا شب دیر وقت، در آنجا ایستاده که مواظب باشند که تقلبی صورت نگیرد.
در پس این حرکت اعتراضی، او با انتقاد بعضی از دوستان و افراد خانواده روبه‌رو شد، ولی مجید بی‌پرواتر از آن بود که این صحبتهادر عزم و اراده‌اش خللی ایجاد کند.
مجید پسر دوست داشتنی و محبوب خانواده و همه فامیل بود. اخلاق تواضع گونه او، زبان‌زد خاص و عام بود. سخاوتمندی بیش از حدّش در بخشیدن وسایل خانه و یا و سایل شخصی‌اش به نیازمندان، گاهی باعث تنش در خانواده می‌شد.
داشتن ارتباط با دوستان و افراد فرهیخته و مثبت جامعه، او را در مسیر رشد و تعالی قرار می‌داد.
حال دیگر او نوجوان احساساتی دوران قبل از انقلاب نبود، بلکه بایدها و نباید ها را می‌دانست و به آنها به بهترین شکل عمل می‌کرد.
کم کم مسیر حرکت سیاسی جامعه تغییر یافت. جامعه پس از انقلاب سلطنتی، داشت خودش رو در بین مردم جا می‌انداخت. گروه‌های سیاسی یکی پس از دیگری ابراز وجود کردند. تشکلهای سیاسی و دانشجویی در هر کجا برپا بود و نسل جوان با شوری وصف ناپذیر، پذیرای این تحول بزرگ بودند.
ناگهان پس از مدتی کوتاه، همه چیز تغییر کرد. چشم‌انداز افق آزادی، تغییر رنگ داده و جای خود را به انحصار و فرصت‌طلبی می‌داد.
و در این‌جا باز نجواهای مخالف گونه از سوی جوانان و انقلابیون به گوش می‌رسید که انقلاب ما، دزدیده شده!.
آری، انقلاب ضدسلطنتی که با ایثارها و تلاشهای بزرگ مردان تاریخ ایران، به‌وجود آمده بود، در دستان نابخردان، به بازیچه گرفته شده بود. دوباره فریاد اعتراض جوانان و مردم بود که در هر گوشه به گوش می‌رسید.
هر روز قلمی شکسته و کتابی سوزانده می‌شد.
صداها پس از دیگری خفه می‌شد و مردم، استقلال، آزادی، که شعار و خواسته بر حق آنان بود را از دست داده بودند.
و اما مجید و خانواده من دوباره راه خود را باز یافتند و بسیار زود از حیله گریها و عملکرد خائنانه دزدان انقلاب، آگاهی یافتند و صف مبارزاتی خود را پیدا کردند و این مسیر، جایی نبود به جز بودن در دامان مجاهدین خلق و همگام بودن با افراد انقلابی دوران.
فضای سیاسی جامعه متشنج بود و هر روز عوامل سرکوبگر به ستاد مجاهدین حمله‌ور می‌شدند.
در شهر ما کازرون، ستاد مجاهدین خلق، خانه‌یی بود که متعلق به خانواده‌ای هوادار بود که در مسیر این مقاومت، دو فرزند دلاور خود را تقدیم کرده است، " بهرام و ناصر خَیّر ".
این ستاد مقاومت، بارها و بارها مورد هجوم چماق به‌دستها واقع می‌شد و بعد مجاهدین تصمیم گرفتند که ستاد را به جایی دیگر منتقل کنند و خانه یکی از هواداران را انتخاب کردند که در مسیر مقاومت پنج شهید والامقام را تقدیم کرده‌اند و آن خانواده قهرمان " عابدی " هست که " سعید، عباس، کاظم، مهدی و داماد خانواده آنها، " احمد نیاکان " از شهدای فراموش نشدنی تاریخ مبارزاتی مردم کازرون می‌باشند.
ولی هم‌چنان ارتجاع افسار گسیخته که تاب تحمل اندیشه و صدای مخالف خود را نداشت، با ترفندهای نابخردانه و نامردمی، به هجومهای خود به ستاد مجاهدین و فرزندان قهرمان آن، ادامه می‌داد.
به‌دلیل کوچکی شهر، همه افراد سازمان، افرادی شناخته شده بودند. خوب بعضیها بنا بر مسئولیتشان و نوع فعالیتهایشان، شناخته شده‌تر بودند.
مجید برادر من، از جمله افراد شناخته شده بود که ارتجاع و چماق به‌دستهای رژیم، سعی در به دام انداختن و ضربه زدن به او بودند و منتظر رسیدن به آن فرصت طلایی.
بعد از کشتار تظاهرات مسالمت مردم در ۳۰خرداد دیگر عملکرد رژیم به جایی رسیده بود که پاسخ ددمنشیهای او با برپایی جلسات سخنرانی و پخش کتاب و روزنامه میسر نبود و خودبخود، مجاهدین با یک حرکت تحمیلی از سوی رژیم روبه‌رو شدند و آنهم ورود سازمان به فاز نظامی بود.
سایه سیاه دیکتاتوری آخوندی بر سر ایران من کشیده شده بود و در این بین، شهر من، کازرون، از این مسأله مستثنی نبود و این ترانه شوم، بر بام خانه مادری من نواخته شد.
و اما هنوز در روزهای قبل از۳۰خرداد هواداران با ملایمت به عمال رژیم پاسخ می‌گفتند.
روز ٨خرداد سال ٦٠بود.
در خانه پدری من، جشن کوچکی برپا بود به‌مناسبت متولد شدن پسر برادر بزرگمان.
همه جمع بودیم و سر خوش از داشتن عضوی جدید در خانواده.
بناگاه یکی از خانمهای همسایه به‌شدت در خانه را هول داد و سراسیمه و با وحشت، خود را به درون خانه ما انداخت. التماس کنان از ما می‌خواست که مجید را فراری دهیم چون او متوجه شده بود که چماق به‌دستان، خانه را محاصره کرده‌اند.
چون هنوز تا آن موقع کسی رو از بچه‌ها به اون شیوه دستگیر نمی‌کردند و فقط در خیابان و کوچه مورد حمله قرار می‌دادند و یا با چاقو زخمی می‌کردند، اصلاً برایمان یک حرکت جدید بود و همه مون فکر می‌کردیم که می‌خوان به خونه حمله کنند و در و دیوار رو بشکنند و بروند.
برادرم مجید به پشت‌بام رفت که اوضاع رو ببینه. بعد آمد و گفت:" نه تعدادشون زیاده و همه با چوب و چماق هستند، امکان فرار از راه پشت‌بام نیست، چون همه طرف رو محاصره کردند ".
در همین حین، ناگهان، گروهی از اونها به داخل خونه حمله‌ور شدند و برادرم مجید تصمیم گرفت به‌خاطر زن برادرم که تازه در بستر زایمان بود و از بیمارستان مرخص شده بود، به آرامی خود را به آنها تحویل دهد. جشن کوچک خانوادگی ما به هم ریخته شد و هیچ‌کس نمی‌دانست که شاید این آخرین جشنی باشد که در خانه پدری من برگزار خواهد شد.
اونها مجید را با خود بردند و تا چند روز کار مادر من شده بود از زندان شهربانی به سپاه رفتن و بالعکس. تا بالاخره دریافتیم که او در کجا زندانی ست. تقریباً یک ماه به این شکل گذشت و تظاهرات ٣٠خرداد برپا شد. در تمام این مدت مجید در زندان بود و هیچ نقشی در وقایع خارج از زندان نداشت. بعد از تظاهرات ٣٠خرداد، بچه‌ها یکی پس از دیگری، ناپدید شدند. بعضیها دستگیر و بعضیها فراری شده و به شهرهای دیگر رفته بودند.
حال دیگر مجید، تنها زندانی نبود و تعدادی از هواداران همه در یک جا نگه‌داشته می‌شدند و خانواده‌ها هفته‌یی یک بار به ملاقات آنها می‌رفتند.
یک روز وقتی مادرم به ملاقات رفت به او گفته بودند که مجید را با یک گروه ٥نفری به زندان عادل‌آباد شیراز منتقل کرده‌اند. دیگر خواهرها و برادرهایم در کازرون بوده و هیچ حرکتی صورت نمی‌گرفت.
تیر ماه بود و من به همراه مادرم به ملاقات مجید رفتم. خدایا محل ملاقاتی یک سالن بسیار بزرگ بود و مثل صحرای محشر.
زندانیان در پشت هر شیشه ایستاده بودند ولی اینقدر تعدادشان زیاد بود که نوبت نمی‌شد همه آنها از تلفن منتقل کننده صدا استفاده کنند و هر دو دقیقه زندانیان، تلفن رو به همدیگه قرض می‌دادند.
اونموقع زمانی بود که دیگه کمابیش در بعضی از جاهای ایران، زندانیان اعدام شده بودند و جوخه‌های اعدام رژیم پا بر جا شده بود.
مجید از دیدن من خیلی خوشحال شده بود و از پشت شیشه، مرتب برایم بوس می‌فرستاد و گفت که " به خواهر و برادرهامون بگو که لازم نیست به دیدنم بیان ". می‌دونستم به‌لحاظ امنیتی میگه که براشون مشکلی پیش نیاد. گفت: " ولی تو سعی کن که هر هفته بیای چون دلم برات تنگ میشه ". از هوادارها می‌پرسید و دوست داشت که بفهمه بیرون از زندان چه خبر ه!
سه هفته‌یی مجید رو در شیراز نگهداشتند و در آنجا با ٥نفر از بچه‌های کازرون که به شیراز منتقل کرده بودند به دادگاه بردند. دادگاه انقلاب شیراز، از زندان عادل‌آباد فاصله داشت و زندانیان را برای تشکیل دادگاه و روبه‌رو شدن با حاکم شرع به آنجا می‌بردند و دوباره به عادل‌آباد برمی‌گرداندند. تمام آن ٥نفر در آن روز در دادگاهی ٥دقیقه‌ای به حکمهایی بین ٣تا ٥سال محکوم شدند همه آنها دانش‌آموز بوده و زیر ١٨سال داشتند. مجید در آنموقع ٢٠ساله بود. او بدون محاکمه به زندان بر گردانده شد.
بعد ها یکی از شهدای سازمان در کازرون " ایرج مقدس "، که آن روز با مجید بود، تعریف می‌کرد که آن وقت در زندان شیراز به ما دمپایی و کفش برای پوشیدن نمی‌دادند و به دادگاه می‌بردند.
چون تعداد زندانیها زیاد بودند و از این طریق می‌خواستند مانع فرار زندانیان بشوند و نداشتن کفش، باعث به‌وجود آوردن محدودیت برای زندانیان می‌شد. " ایرج مقدس " تعریف می‌کرد که: " وقتی در دادگاه منتظر نشسته بودیم، یک دفعه درِ اتاقی که ما را داخل اون منتظر نگه‌داشته بودند تا حاکم شرع رو ببینیم، باز موند و پاسدار محافظ ِ در بر اثر سهل انگاری، محل خدمتش رو ترک کرد و یک جفت دمپایی هم در ته اتاق افتاده بود. مجید بلند شد که از فرصت استفاده کنه و فرار کنه ولی ناگهان فردی معتاد که با آنها در صف محاکمه، منتظر ایستاده بود، ازمجید خواهش می‌کنه که بذاره اون دمپایی رو بپوشه و فرار کنه چون زن و بچه‌اش منتظرش هستند و حالش هم اصلاً خوب نیست. در این‌جا دوباره مجید به‌خاطر داشتن قلبی سرشار از عشق و عطوفت، جای خود را به فرد معتاد داده و آن مرد فرار می‌کند ".
چند روز بعد مجید را با آن ٥نفر به زندان کازرون بر گرداندند ولی از دادن ملاقات به خانواده ما خودداری کردند. مادرم مثل پرنده مادری شده بود که برای رساندن خود به جوجه‌اش، خود را به هر شاخه‌ای می‌کوبد. به هر وسیله‌ای متوسل می‌شد. هر شب به در خانه یکی از مسئولان می‌رفت، دادستان کازرون (اخگر)، امام جمعه (ایمانی)، که در حال حاضر امام جمعه شیراز هست. پاسدارها و بازو های قوی سپاه در کازرون (بخرد) (اسد زاده) (حمید دانش) و....
 [همه آنها بعدها از مهره‌های کلیدی سپاه بودند و در بازجویی و شکنجه بهترین فرزندان این سرزمین شرکت داشتند]، بازاریهای مذهبی که با افراد رژیم سر و کار داشتند و یا اعتباری برایشان بود و....
ولی فایده نداشت و اجازه ملاقاتی نمی‌دادند.
یک روز که به دیدن دادستان کازرون رفته بود، دادستان به او گفته بود که "دستی که غدّه سرطانی داره رو، باید بُرید تا به جاهای دیگه نزنه". به مادرم گفته بود حالا دیگه پسرت داره ادای بابی ساندز رو در میاره و اعتصاب غذا کرده، نمی‌دونه که این‌جا ایرلند نیست!
مادرم به خونه اومد و خسته و وامانده از جوابهای مأیوس کننده.
یادمه گفت " بابی ساندز کیه؟ که دادستان اینجور به من گفت؟ "
خواهرم براش توضیح داد و اون وقت بود که نگرانی مادرم دو چندان شد و شب و روز آرام نداشت.
صبحی بسیار زود با صدای کوبیدن در خانه بیدارشدیم. وقتی در را باز کردیم دیدیم که یک ماشین پر از پاسدار در جلوی در ایستاده‌اند.
مادرم گفت " چی می‌خواید؟ چی شده؟ " و اونها گفتند که دستور دارند خونه رو بگردند.
مادرم گفت کی به شما اجازه داده بدون اجازه وارد خونه مردم بشید؟ من دختر جوون توی خونه دارم ولی آنها گوششون بدهکار نبود و من وخواهرها و همه خانواده رو در یک اتاق جمع کردند و گفتند که از سر جاتون نباید حرکت کنید و قبل از هر چیز سراغ وسایل شخصی مجید را گرفتند.
مادرم به آنها نشون داد و اونها هیچ چیزی رو در خونه ما نتونستند گیر بیارند و فقط آلبوم عکس مجید رو با همه عکسهای داخل اون با خودشون بردند و همه خونه رو زیر و رو کردند. خونه ما مثل خونه‌های زلزله‌زده شده بود.
فردا ی آن روز، هنگام ظهر بود و تابستان داغ، که با صدای بلندگویی که قرآن پخش می‌کرد و از کو چه مان عبور کرد، متوجه خبر جدیدی شدیم. سپاه، یک دستگاه بلندگو به ماشین وصل کرده بود و اون رو در تمام خیابانهای کازرون و به‌خصوص در محله و کوچه ما به حرکت درآورده بود. اول قرآن پخش می‌شد و در بین آیات قرآن که در مورد منافقین بود، به مردم اعلام می‌کرد که فردا رأس ساعت ١٠صبح در سالن آموزش و پرورش کازرون جمع شوید و شاهد محاکمه علنی "مجید کشنی" که متهم به محاربه و فساد فی‌الارض هست باشید.
تازه اهل خانه متوجه شدیم که چرا دیروز با این عجله به خانه ما هجوم آوردند و جستجو کردند تا شاید مدرک و سندی دال بر محکومیت مجید پیدا کنند.
این اتفاق جدیدی بود در شهر ما و تا آنموقع مردم ما شاهد همچین مسأله‌ای نبودند.
مادر، برادر بزرگم و دایی ام، فردا صبح به سالن آموزش و پرورش رفتند. از قبل رژیم تمام بسیجیها و چماق به‌دستانش را در آنجا آماده کرده بود. جوّ دادگاه کاملاً بر علیه مجید بود، چون کسی غيراز آنها در صحنه نبود. ناگهان مجید را با ماشینی که توسط گارد بسیار زیادی محافظت می‌شده به محل دادگاه آوردند با دستان بسته.
مادر و برادرم نتونسته بودند با او صحبت کنند و فقط از دور اونو دیده بودند. در تمام طول دادگاه، به مجید اجازه حرف زدن نداده بودند. و تعدادی دختر بسیجی رو به پای میز کشانده بودند که همه آنها افراد شناخته شده بودند و از مهره‌های خود رژیم بودند و تعدادی چماق به‌دست، (اسامی و مشخصات همه آنها در حافظه تاریخی ما ثبت است برای روز دادخواهی)، که ادعا کرده بودند که مجید به سمت آنها آجر و یا گوجه فرنگی پرتاب کرده! و از قبل به آنها تفهیم کرده بودند که در دادگاه چه بگویند.
تمام وقت برادرم مجید با لبخند به آنها نگاه کرده بود. حاکم شرع در پایان گفته بود:" حرفی برای گفتن داری؟؟ " مجید گفته بود:" با پروندهایی که تو خود نوشتی و خواندی، دیگر چه حرفی برای گفتن می‌ماند؟ ".
دوباره حاکم شرع پرسیده بود:" آیا حاضری که توبه نامه بنویسی و بگویی که کارت و عقیده‌ات اشتباه بوده و از منافقین، برائت بجویی؟ ".
مجید گفته بود: " من منافق نیستم و هوادار مجاهدین خلق هستم، در ضمن گناهی مرتکب نشده‌ام که بابتش توبه کنم."
و با همین جمله مجید، دادگاه به پایان می‌رسد بدون این‌که حکمی قرائت شود.
مادرم به خانه برگشت و فقط راضی بود که لااقل توانسته بود مجید را از دور ببیند.
هم‌چنان در بی‌خبری بودیم. آرامش از خانه‌مان رفته بود و حس غریبی به همه مون دست داده بود. انگار که حس ششممون داشت بهمون می‌گفت که خبرهای خوبی در پیش رو نیست. ولی می‌ترسیدیم که بر زبان بیاریم که چه اتفاقی قراره در خونه ما رخ بده.
نصف شب بود، همه با صدای ناله مادرم که خواب می‌دید از جا پریدیم و خودمون رو بهش رسوندیم. یک دفعه بیدارشد و مثل برق زده‌ها توی رختخوابش نشست. همه بدنش می‌لرزید و صورتش مثل گچ سفید شده بود. سریع بهش آب دادیم نوشید و پرسیدیم چه اتفاقی برات افتاده؟
گفت " خواب بدی دیدم. خواب دیدم که یکی از چشمانم کور شده و توی خواب وحشت کردم ".
فردا که از خواب بیدار شد، گفت " خواب دیشبم خواب بدی بود، فکر کنم داره اتفاقی برای پسرم می‌افته، چشم من در خواب، مجید من است".
همه اطرافیان، سرزنشش کردند که بی‌ربط حرف می‌زنه و نباید به خواب اعتقاد داشته باشه. ولی من بعدها فهمیدم که یک مادر همیشه خوابش تعبیر حقیقت داره.
درست همان روز نزدیک غروب بود. هوا داشت گرگ و میش می‌شد.
روز داغ تابستان، پنج شنبه، ١٥مرداد ١٣٦٠
صدای زنگ در خونه بصدا در اومد. دویدم سمت در و اونو باز کردم. پاسداری با لباس فرم جلو در بود. گفت: "به بزرگترت بگو بیاد دم در".
اومدم داخل و به مادرم گفتم که "یه پاسدار دم در باهات کار داره."
مادرم سریع خودش رو به در رسوند و پاسدار گفت: "شما می‌تونید بیاید و بچه تون رو ملاقات کنید."
پدرم هنوز خونه نبود. مادرم نمی‌خواست ماهارو به ملاقات ببره و از این راه می‌خواست مارو مراقبت کنه، مار گزیده شده بود و سعی می‌کرد که خواهر و برادرهامو از دسترس اونها دور نگهداره.
زنگ زد به خواهر بزرگترم که خونه‌اش در نزدیکی ما بود و بهش گفت که سریع سر راهت مقداری شیرینی و میوه بگیر و بیار که ببریم زندان، چون به مجید ملاقاتی دادند.
خواهرم با خوشحالی به خانه آمد و آنها با هم به زندان سپاه رفتند برای دیدن مجید.
بعد از دو ساعتی که گذشت، دوباره یک ماشین سپاه به در خونه اومد و گفت به پدرتون بگید که بیاد و مجید رو ملاقات کنه و ما خوشحال از این‌که چقدر خوب،! اونها چون دیدند پدرم نبوده، دنبال او هم فرستادند. و پدرم آماده رفتن شد و پدرم رو با خودشون بردند.
در مسیر به پدرم نگفته بودند که چه برنامه شومی برای پسرش تدارک دیدند. وقتی پدرم به اونجا رسید ه بود، هنوز مادر و خواهر بزرگم، داخل نرفته بودند و بعد همگی آنها را به داخل برده بودند و در اتاقی رو باز کرده بودند که مجید در آنجا نشسته بوده.
مجید از دیدنشون خیلی خوشحال میشه و اونهارو در آغوش می‌گیره.
مادرم شیرینی و میوه رو یکی یکی باز می‌کنه و هی به مجید تعارف میکنه ولی مجید میگه باشه بعداً می‌خورم.
مادرم به مجید میگه " خدارو شکر بالاخره ملاقاتی دادند، مادر نمی‌دونی که بالاخره کی آزاد میشی؟ "
و در این‌جا مجید متوجه میشه که خانواده از حکم اعدام او بی‌خبرند.
رو به پدرم می‌کنه و سیگاری رو از جیب پیراهن او بیرون میاره و بهش میگه که " آماده‌ای که با پسرت یک سیگار بکشی؟ "
پدرم با تعجب میگه " می‌خوای سیگار بکشی؟ "
و مجید میگه " آره، یک سیگار با هم بکشیم ".
و سیگاری برای پدرم و خودش روشن می‌کنه و با هم می‌کشند و بعد رو به مادرو خواهرم می‌کنه و میگه "برای چی بقیه نیومدند به ملاقاتیم؟ "
مادرم میگه که خونه نبودند و ما هم با عجله اومدیم. و در این‌جا مجید اشکی از چشمش سرازیر میشه و میگه " آخ کاش لااقل فهیمه رو آورده بو دید، خیلی دلم می‌خواست این‌جا بود و براش حرف می‌زدم و چیزهایی رو بهش می‌گفتم."
مادرم با تعجب میگه " تو چرا اشک می‌ریزی؟ خوب روز دیگه میاریمش، این‌قدر دلتنگی نکن."
دوباره مجید میگه " فقط پیغام منو به همه خواهر و برادرهام برسون و بگو که همیشه بیادشون هستم ".
بعد یک کتاب قرآن در گوشه اتاق بوده و اونو بر می‌داره و از لای کتاب قرآن، یک ورق کاغذ بیرون میاره و میگه که " باید موضوعی روبهتون بگم. این وصیت نامه من هست، براتون می‌خونمش و وقتی از این‌جا میرید اونو با خودتون ببرید ".
مادر شوکه میشه و با پرخاش بهش میگه:" این دیگه چه حرفیه می‌زنی؟ چه معنی داره؟ "
مجید میگه: اینها به شما نگفته‌اند که منو به اعدام محکوم کرده‌اند؟  مادرم دوباره اظهار بی‌اطلاعی می‌کنه و گیج و مات به مجید نگاه میکنه. مجید وصیت نامه رو براشون می‌خونه. در اون ورق کاغذ نوشته بوده که: " من مجید کشنی فرزند محمد، اعلام می‌کنم که هوادار سازمان پرافتخار مجاهدین خلق هستم. و در این مسیر از هیچ تلاشی برای رسیدن به آزادی خلقم دریغ نخوانم کرد. از تمام دوستان، خواهران و برادران و خانواده‌ام، می‌خواهم که در حقانیت این راه شک نکنند و راهم تا رسیدن به هدف را ادامه دهند. تنها خواسته شخصی که دارم این است که بعد از مرگم، من رو در قبرستان سید محمد کازرون دفن کنید چون قبرستان خانوادگی و اجدادی من در آنجا هست. از پدر و مادرم طلب عفو می‌کنم اگر چنان‌چه فرزند لایقی برایشان نبودم و......

مجید همیشه صدای دلنشینی داشت و در تمام مراسم جشن و شادی فامیل آواز می‌خواند. در آن لحظه احساسی هم برای نزدیکانش در آخرین لحظات وداع، چند قطعه آواز می‌خواند و در آن لحظه، مادرم دچار تشنج شدیدی شده و مجید، وصیت نامه را در لای قرآن مذکور می‌گذارد ولی متأسفانه، خانواده به‌خاطر وضعیت بحرانی اونجا فراموش کرده بودند که وصیت نامه را با خودشون بیاورند. (بعد از چهلم مجید، مادرم به آنها مراجعه کرد و خواهان گرفتن وصیت نامه بود ولی آنها اظهار بی‌اطلاعی کرده و از دادن وصیت نامه خودداری کردند).

با صدای جیغ و گریه بلند مادر و خواهرم، پاسدارها به داخل اتاق میان و پاسدار کثیفی که سردسته آنها بوده و بعدها جزء یکی از بازجوهای کثیف و پیچیده رژیم شد و به نام "اصغر شجاعی" شناخته می‌شود، محکم به‌صورت مادرم می‌کوبد و دهن مادرم را پر از خون می‌کند.
مجید به سمتش هجوم می‌بره و گردنش رو می‌گیره و سیلی محکمی به‌صورتش می‌زنه و بهش میگه اگه به خدایی اعتقاد داری، ازش بترس چون دست انتقام خدا خیلی بلنده!. شرم هم نعمت خوبیه که خدا به بنده هاش میده، خجالت نمی‌کشی؟ جگر گوشه‌اش را می‌خوای بکشی و به‌صورتش سیلی هم میزنی؟! 
و مجید شروع به‌سر دادن شعار "مرگ بر خمینی" می‌کنه و در این‌جا بقیه پاسدارها، مجید رو از خانواده جدا می‌کنند و پدر و مادرم به خانه برگشتند.
حالا دیگه همه فهمیدند که چه مصیبتی بر خانواده ما سایه افکنده بود. همه فامیل تو خونه ما جمع بودند. همه مردم کازرون تو کوچه ما ایستاده و منتظر بودند. بالاخره مردم با هم تصمیم گرفتند که به میدون شهدا که مرکز اصلی شهر هست بروند و از اونجا به خونه امام جمعه و اعتراض خودشون رو اعلام کنند و بخواهند که اعدام متوقف بشه.
هزاران نفر آنشب در خیابانهای کازرون تظاهرات کردند و شعار " مجید کشنی آزاد باید گردد " رو سر دادند. رژیم که از شلوغی جمعیت وحشت‌زده شده بود بامأموران اسلحه به‌دستش به سمت تظاهرات مردم حمله‌ور شد و در اون شب حدود ٥٠نفر از زنان و مردان رو دستگیر کردند. حالا دوباره مردم اومده بودند و توی کوچه ما تا صبح نشسته بودند و خانواده و فامیل هم در داخل...
فقط و فقط سکوت حاکم بود و هیچ‌کس اجازه حرف زدن به خودش نمی‌داد.
پدرم درخواست کرد که پتویی روی اون بکشیم و همه بدنش می‌لرزید. این لرزش از سرما نبود، چون هوای مرداد ماه کازرون ٤٥درجه بود، بلکه ناشی از شوک روحی بود که بر او وارد شده بود.
پدر من از آن شب به بعد تا یک سال در رختخواب بود و در بستر بیماری فقط به یک سو خیره شده بود و آن هم عکس برادرم بود که روی دیوار اتاق در قاب چوبی‌اش خودنمایی می‌کرد. (پدر در مرداد سال ٦١فوت کرد).
سحر شده بود و فقط از دوردستها، صدای ناله سگها، سکوت شب رو می‌شکست و روشنی سحر داشت با صدای اذان خروسها، آغاز صبح دیگری رو خبر می‌داد.
انتظار کشنده‌ای، همه افراد حاضر در آنجا رو شکنجه می‌داد. به‌ناگهان زنگ در بصدا در آمد و همه با هم به‌سمت در دویدند. و آن شخص کسی نبود جز فردی که خبر اعدام برادرم را به ما داد.
آن شخص یکی از آشنایان بود که که در بیمارستان کازرون کار می‌کرد و در آن موقع شیفت شب داشت. به ما خبر داد که نصف شب چند پاسدار جسد غرق به خون مجید را که در یک پتوی سربازی سیاه پیچیده شده بود را در جلوی چشم کارمندان بیمارستان به زیر درختی پرت می‌کنند و لگدی به جسد می‌زنند و با توهین و ادای کلمات زشت، می‌گویند:" حالا اگه راست می‌گی بلند شو و برو اعلامیه پخش کن "، و آنجا را ترک می‌کنند. کارمندان بیمارستان با کمک یکدیگر، جسد رو به سردخانه بیمارستان منتقل می‌کنند و آن آشنا آمده بود که خبر را به ما برساند. و آنجا بود که دیگر بغضها در گلو شکسته شده و صدای شیون و عزا بود که از خانه مابلند می‌شد.
دیگر وقت درنگ نبود. باید پذیرفت. با عمل انجام شده روبه‌رو شده بودیم. باید برای تحویل جسد و خاکسپاری می‌رفتیم. تمام مردان محل جمع شده بودند. در خیابان و کوچه جای قدم برداشتن نبود. سیل جمعیت از زن و مرد به خانه ما سرازیر می‌شدند. بالاخره جسد از پزشکی قانونی تحویل گرفته شد و با امضاء دکتر مربوطه مبنی بر فوت و شناسایی جسد، اجازه فن صادر شد. جسد به همراه تشییع‌کنندگان به سمت قبرستان سید محمد برده شد تا در غسالخانه آنجا بعد از شستن، طبق وصیت خودش به مادرم هنگام ملاقات در آنجا دفن شود ولی ناگهان با صحنه عجیبی روبه‌رو شدند و آنهم هجوم چماق به‌دستان با ماشینهای پر از حمل سنگ و چوب به سمت مردم و جسد مجید بود. و آنها اجازه ندادند که مجید در آنجا دفن شود. جسد به سمت خانه باز گردانده شد در حالی‌که در ماشین بود و مردم با ماشینها و اسکورت زیاد به‌دنبال جسد در حال رفتن بودند. قبرستان بهشت زهرا که قبرستان دیگریست در کازرون، هدف دوم خاکسپاری بود ولی باز پاسداران چماق به‌دست خمینی در آنجا به کمین نشسته بودند و به سوی جسد سنگ پرتاب می‌کردند. خورشید به‌شدت می‌تابید و نگه‌داشتن بیش از اندازه جسد در آن آفتاب سوزان کار نابجایی بود. تصمیم بزرگان فامیل بر آن شد که جسد را از شهر بیرون ببرند و در اطراف به هر دهاتی رسیدند، عمل خاکسپاری را آغاز کنند. پیکر مجید را در عقب وانت باری زیر تلی از یخ قرار دادند. زنها بنا‌ به شرایط بد از رفتن منع شدند و مردان این وظیفه را به عهده گرفتند. تنها زنی که با مردان همقدم شد، مادرم بود. ولی باز در بین راه، عمل تعقیب و گریز از سوی بسیجیها و مردم در جریان بود.
تا این‌که بنا‌ به شجره خانوادگی ما که از ناحیه پدری، شیرازی هستیم، خانواده بر آن شدند که جسد را به سمت شیراز حرکت دهند و چون عمو و عمه‌های ناتنی ما، در شیراز زندگی می‌کنند که بسیار هم متمول بودند، از پدرم خواستند که جسد را به آنجا منتقل کنند تا ترتیب خاکسپاری را بدهند.
در ورودیه کازرون به شیراز، منطقه‌ای هست که سابقاً تاکستانهای شیراز در آنجا بوده و منطقه‌ای بسیار خوش آب و هوا که " کُشَن " نامیده می‌شود و پدر بزرگ من والی و سرپرست آنجا بوده و به همین دلیل مردم آن منطقه، آشنایی و دوستی دیرین با پدر بزرگ و خانواده پدری من داشتند و همیشه پدر بزرگ من را به بزرگواری و سخاوتمندی می‌شناختند. آنها از این جریان با خبر شده و به عموهای من توصیه کردند که جسد را به قبرستان کُشَن بیاورید که یک قبرستان متروکه هست و دیگر کسی اجازه دفن مرده را در آنجا ندارد ولی ما با اقتدار خود، پسر شما را در این‌جا دفن می‌کنیم و به کسی اجازه نمی‌دهیم که با سنگ و چوب به این‌جا بیاید.
حال مسأله قبرستان حل شده بود ولی این قبرستان غسالخانه نداشت و آنها به‌دنبال جایی برای شستن جسد می‌گشتند. بعضی معتقد بودند که مجید شهید هست و شهید به غسل نیاز ندارد و جسد را خاک کنیم. ولی مادرم اصرار داشت که همه مراسم باید به شکل سنتی و کامل رعایت شود و پسرم باید با احترام دفن شود.
عمه من متقبل شد که که جسد را در حیاط خانه‌اش بشویند. جسد به داخل خانه برده شد و مادرم آستینهایش را بالا زد و با دستان خودش، بدن عزیزترین موجود زندگیش را شست.
بعدها مادرم برایم تعریف کرد که وقتی جسدش رو خواستم بشویم هنوز چشمانش باز بود و به‌صورتم خیره شده بود و با دستهای خودم چشمانش را بستم تا دیگر شاهد رنج و ظلم و اجحاف بیشتر نباشد و کمی آرامش داشته باشد.
مادر و همه شاهدان در آنجا گفتند که با تیر خلاصی که به سرش زده بودند جمعاً ٢٠گلوله بهش شلیک شده بود که مادرم معتقد بود مجید ٢٠ساله بود و به ازای هر سال تولدش یک گلوله خرجش کرده بودند.
و در نهایت جسد به قبرستان متروکه کُشَن منتقل شد و در آنجا به خاک سپرده شد.
هر روز مردم بیشماری از زن و مرد در خانه و تمام کوچه‌های اطراف تجمع می‌کردند و با خواندن اشعار غم‌انگیز و شورانگیز، فضای بیم و ترس را در بین پاسداران رژیم به‌وجود آورده بودند و از طرفی دیگر، دلگرمیهای زیادی برای ما داشتند. بودن آنها در کنار ما قوت قلبی بود که حس همراه بودن و احترام مردم را در یاد ما تازه می‌کرد و صحبتها و همدردیهایشان مرهمی بود بر زخمهای قلبمان.
تا چهلم مجید، یک آن مردم ما را تنها نگذاشتند. مراسم چهلم در شیراز با حضور تعداد بیشماری از مردم شیراز و کازرون در منزل عمویم و بعد در قبرستان برگزار شد. همه چیز به‌خوبی پیش رفت.
بعد از آن هر روز خبر شهید شدن دیگر هواداران در کازرون یکی پس از دیگری داده می‌شد. و در این اثنا بود که چندین مرتبه سنگ قبر مجید توسط عمال بسیجی کازرون شکسته و ویران شد و دوباره توسط ما مرمت و باز سازی شد و هر بار مادرم می‌گفت "هر وقت که به دیدن مجید میرم و می‌بینم که قبرش رو دوباره خراب کردند، احساس می‌کنم که دوباره دارند اعدامش می‌کنند". و این مسأله باعث آزار مادرم می‌شد. عمویم پیشنهاد داد که اسم روی سنگ‌قبر و تاریخ اون رو عوض کنیم شاید دیگه پیداش نکنند که اینکار رو انجام بدهند. با توصیه عمویمان و به‌رغم میل باطنی مان، اسم روی سنگ‌قبر او به نام فامیل عمویمان تغییر یافت و از " مجید کشنی " به "مجید رهبر عالم" تبدیل شد و سال وفات هم به جای ٦٠به ٦٢ تغییر یافت. از آن به بعد دیگر قبر او خراب نشد! آنها حتی از نام او بر روی سنگ قبرش وحشت داشتند! 
ولی من هنوز هم می‌دانم که در هر زمان نام مجید کُشَنی به میان می‌آید، خاطره شجاعتها و فداکاریهای او، خواب شبانگاهان را از خاطر گرگهای زوزه کش، ربوده و آنها هنوز هم سعی دارند که در پناه وجدان ناآرام خود، راهی برای فرار از گناهان بر دوش داشته خود، پیدا کنند. ولی زهی خیال باطل! که مجیدها، همیشه و در همه جا، حضور دارند.
آنها در صدا و برق نگاههای ما بیدارند.

ف. کشنی

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید